ادبیاتفرهنگی - اجتماعی

خالی

از برخورد دمپايي سياه رنگش كه از شدت زير آفتاب ماندن پوسيده بود با لايه ي خاكي كه كف حياط را پوشانده بود خاك غليظي بلند شد و به سرفه انداختش،از وقتي كه پسرش توي تصادف كشته شده بود خودش بايد مي رفت آب مي آورد، ساعت چهار عصر نوبت محله شان بود،چند روزي ابوالفضل پسر اقا ولي برايش آب آورده بود ولي دفعه آخر سر بسته گفته بود موقع پخش آب غوغاست و اين طوري حق خانواده اش پايمال مي شود.

دبه ي پنج ليتري را برداشت و چادر به دندان گرفت،او كه جايي را به جز اين كوچه و خيابان نزديك خانه اش نديده بود ولي نوه ي مريم خانم كه مهندس بود مي گفت بيابان هاي اطراف ترك خورده و ديگر مثل سابق نيست،مي گفت دیگر حتي جاده چالوس و جاده ي هراز را هم نمي توان از جاده قم تهران تشخيص داد.

از سر كوچه سي متري تا محل پخش آب فاصله بود،دبه را پشتش مي كشيد و ذهنش فقط درگير وقتي بود كه دبه ي پر شده را بايد بر گرداند خانه،از پانزده،بيست متري جايگاه پخش ازدحام جمعيت شروع شده بود،مردها به يكديگر تنه مي زدند و دبه هاي شان را بالاي سرشان گرفته بودند،زن ها در صف كوچكي گوشه خيابان جلوی درب آهنی بیمارستان متروکه ايستاده بودند و از سلاح دلسوزي استفاده مي كردند،يكي مي گفت اين قدر آب نخورده ام كه پوست هيچ جاي بدنم صاف نيست،آن يكي مي گفت همسرم دستگاه آب شيرين كن مي فروخته و حالا بيكار شده.

پيرزن اما نفسش بريده بود،آب ميخواست،هوا مي خواست و نمي توانست ميان فشار جمعيت بايستد،نه ناي دبه بالاي سر گرفتن و تنه زدن به ديگران را داشت نه ناي سوزاندن دل بقيه.

آفتاب داغ اما كدري كوچه را پوشانده بود،بوي عرق تندي به مشام مي رسيد،گذر زمان از دستش رفته بود اما مي دانست كه اسفند است هر چند خبري از سبزه و ماهي نبود و جايگاه هاي پخش آب جايگزين دكه هاي ماهي و سبزه فروشي شده بودند.

ماشين مدل بالايي با شيشه هاي دودي از پشت جايگاه آمد چند دبه آب برداشت و رفت صداي داد مردم بلند شد كه عدالت را رعايت كنيد،سيل نفرين ها روانه شد و ابرها را خشك تر از هميشه كرد.

سرش را به ديوار تيكه داد دستي به چهره خاك گرفته اش كشيد صداي زن كناري به گوشش مي رسيد

_ديشب بچه حاج علي بقال از تشنگي تلف شد،انگاري گربه خورده بوده به دبه ي آبشون چند روز بوده آب نداشتن

چشم هايش ناي باز ماندن نداشت گوشش را از نچ نچ كردن زن ها به خاطر پسر حاج علي بقال گرفت و به فوت كردن مسئول پخش پشت بلندگو سپرد

_همسايگان محترم

سهميه آب اين محل تمام شد

ادامه حرف هايش ميان جيغ و دادهاي مردم محو شد،تنها كسي كه اعتراض نكرد پيرزن بود

دبه ي آب را روي زمين گذاشت و دسته اش را به دست گرفت،كارتي كه نشان مي داد براي اين محل است و موقع تحويل آب بايد نشان مي داد مچاله كرد و توي جيبش گذاشت.

خوشحال بود كه حداقل دغدغه فكري اش بابت اينكه چه طوري بايد دبه ي آب را تا خانه حمل كند حل شد.

با یک دست گوشه پیراهن بلند مشکی اش که مملو از گل های ریز بود را بالا گرفت  آخرين لباس تميزي بود كه برايش مانده بود

آفتاب كم رمق شده بود و هوا به سرخي مي زد،دبه را پرت كرد كنار كوه لباس هاي چرک گوشه حياط و خودش كز كرد زير طاقچه و عكس پسرش را در آغوش گرفت و آرام زمزمه كرد:

_لالالالا چراغ خونه ی مُو

لالالالا گل کاشونه ی مُو

نَری تاریک واوُو آسمونُم

که خُوم آواره یِ دور و زمونُم

صداي جيغ و داد از كوچه مي آمد انگاري يك نفر ديگر هم داشت جان مي داد

_مردم كمک كنيد،يكي يه ليوان آب بده بچم داره مي ميره

صدا را شناخت،صداي همسايه كناري بود.

بعد هم صداي ضعيف آقا رجب را شنيده بود كه مي گفت

_شرمنده به ما هم آب نرسيد

سعي كرد صحنه يواشكي آب بردن آقا رجب و پسرش را به خانه شان فراموش كند

از جا بلند شد تا پنجره را ببندد تحمل شنيدن فرياد هاي پدري كه با آن همه ثروت محتاج چند قطره آب بود را نداشت.

هر بار كه از جا بلند مي شد و مي نشست خاك فرش ريه اش را تحريك مي كرد.

قاب عكس پسرش را بوسيد و دوباره توي طاقچه جا داد،هوا ديگر كامل تاريك شده بود

لنگان لنگان خودش را به تكه ي سنگي ديوار رساند و تيمم كرد،بعد هم چادر گلداري كه پسرش از مشهد برايش آورده بود سر كرد،توان سر پا ايستادن نداشت،روزها بود به جاي آب و غذا غصه خورده بود

نمازش را نشسته خواند،سلام داد،يادش نبود چند ركعت خوانده،اصلا نمي دانست چه نمازي خوانده

چشم هايش آن قدر تنگ شده بود كه فقط نور محوي از بيرون مي ديد

دراز كشيد كنار جانماز،دلتنگ بوي پسرش بود.

ياد مادربزرگش افتاد كه هميشه مي گفت دعا كنيد عاقبت بخير بشيد،بي غسل و كفن نمونيد روي زمين

به كسي فكر كرد كه قرار بود سهم آبش را ببخشد به او تا غسلش دهند،بعيد نبود همين آقا رجب كه امشب يک ليوان آب نداد تا بچه ي همسايه كناري زنده بماند،سينه سپر كند و كل سهم آبش را بدهد تا او را غسل دهند.

فكر كرد به گوركن بيچاره كه چگونه ميخواهد آن خاك هاي ترک خورده كه نوه ي مريم خانم مي گويد بشكافد و او را ميان خاك بگذارد.

فكر كرد كه معمولا ختم ها را ساعت چهار برگزار مي كنند،اما ساعت چهار وقت آب محله بود هيچكس هم ختم يك پيرزن غريبه را به بي آب ماندن ترجيح نمي دهد حتي اگر مطمئن نباشد كه آب بهش مي رسد يا نه.

آن قدر فكر كرد كه متوجه بوي پسرش در اتاق نشد فقط قلبش آرام شده بود،صداي خنده بچگانه اي به گوش مي رسيد،به سختي غلط زد با همان چشم هاي نيمه باز به حياط نگاه كرد،پسر بچه اي ميان حياط مي دويد و توپ بازي مي كرد از چهره اش فهميد كه بايد پسر حاج علي بقال باشد،آن طرف حياط هم كنار ديوار دختر بچه اي كز كرده بود لابد او هم دختر همسايه ي كناري بود،خوب تر كه نگاه كرد خودش را ديد كه داشت به گلها آب مي داد

و پسرش كه تازه از حمام آمده بود و در حال ضربه زدن به سشوار بود تا درست كار كند

و بعد از آن ديگر چيزي نديد…

 

نویسنده مهتاب افتخاری راد

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − هفت =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن